شرکت در مراسم

داشتم در شهر گشتی میزدم که تصویر شهید چیت ساز را در ابتدای خیابان های منتهی به میدان امام توجه من را بیشتر به خود جلب کرد و وقتی نزدیکتر شدم ابتدائ کلمه مراسم و سپس تاریخ که ۲۵ مهر را در خود جای داده بود ذهن مرا بیشتر مشغول کرد که خدایا امروز یا فردا یا دیروز بوده وقتی بیشتر دقت  کردم بله امروزه یعنی پنجشنبه بعد از نماز مغرب و عشا.ناخود آگاه بی انکه به نوع مراسم توجه کنم به اینکه همرزمان دوران جنگ را حتما"خواهم دیدیه خوشحالی خوبی را در من بوجود آورد و از اینکه امشب علیرغم دعوت به میهمانی در این مراسم که شاید قریب به ۱۰ سال به جهت دوری از شهر نتوانسته بودم شرکت کنم و از فضیلت این مراسم که واقعا" یاد شهدای واحد اطلاعات عملیات لشگر انصارالحسین ۳۲ همدان را زنده میکرد بهره ببرم.انقدر خوشحال شدم که قبل از آغاز مراسم که ساعت ۷ شب بود ساعت ۱۰ صبح به محل برگزاری رفتم که مطمئن بشم که حتما" برنامه صورت خواهد گرفت که تعدادی از همرزمان را دیدم و با آنها گپی و گفتی زدیم.دلم مثل سیرو سرکه میزد که کی شب میرسد و من در این مراسم شرکت کنم.وقتی پا را به مراسم گذاشتم چهره های آشنا و رفقای قدیم یکی یکی نگاه من را به آنها جلب میکرد طوریکه قیافه ها با تغییرات عمده ای مواجعه شده بود.آن یکی میگفت ادیب تویی آن یکی میگفت کجایی آن یکی میگفت من تو را ۲۵ ساله ندیدم .مشخصات را در برگه ای گرفتند و بناشد از این به بعد قبل از برگزاری مراسم ما را دعوت کنند.خیلی حال و هوای خوبی داشتم و واقعا" ان شب نمیدانم چطور به آخر رسید آنقدر جذب نگا ه ها و صحبت های دوستان قرار گرفته بودم که متوجه نشدم که ابتدائ و انتهای برنامه چطوری شروع و خاتمه پیدا کرد.از همه جالب تر اینکه عکس های دوران منطقه را در محوطه مراسم  و سالن بزرگ شده نصب کرده بودند و تصاویر همکاران شهید ما را به یاد خاطرات اون موقعه می انداخت چه دوران معنوی و خدایی داشتیم. چی بود کجا بودیم با چه انسان های همرزم بودیم واقعا" در آن زمان جز دفاع از انقلاب و ارزش ها به چیزه دیگری فکر نمیکردیم و.....ادامه دارد

پیام شهید چیت سازیان

کسی میتواند از سیم خاردار های دشمن عبور کند   که در سیم خاردار های نفس خودش گیر نکرده باشد )شهید علی چیت سازیان فرمانده اطلاعات عملیات لشگر ۳۲ انصار الحسین)روحش شاد.

 

 

 

 

خاطرات جبهه

چند شب پیش در خواب یکی از مناطقی که در زمان جنگ حضور داشتم رادیدم.احساس دلتنگی چشمانم را پر از اشک نمود.خیلی دلم هوای آ ن روزها را کرده بود.روزهای که دیگر برنخواهد گشت.نه اینکه دلتنگ جنگ و کشتار بلکه آن صفا و صمیمیت و فضای سرشار از فضائل اخلاقی و معنوی و اخلاص و از خود گذشتگی ها در کنار انسان های خدایی .خوب منطقه در شمال غربی کشور سمت بانه ارتفاعات قمیش و بردهوش و دره شیلربود.چه سرمای سخت و ارتفاعات صعب العبوری که ماندن در آنجا بدون ایمان قوی قابل درک نبود. بچه های بودند که در سرمای طاقت فرسا شهید میشدند و در امواج رودهای خورشان غرق میشدن.در میان عبور از دره شیلر در زمان عملیات هنگامیکه دشمن از عملیات ما باخبر شد و بنا شد از منطقه عملیات به عقب برگردندند در میان سرما و جو نامساعد در زمان عبور از آب خورشان دره شیلر ناگهان بچه های از فرط خستگی دستشان از طنابی که بچه های اطلاعات عملیات وصل کرده بودند رها میشد همراه آب خورشان میرفتند و میرفتند و رفتند و هیچ نامی و نشانی از آنها تاکنون واصل و حاصل نشده است.  یاد شهداء و دوستانی که ما توفیق داشتیم در خدمتشان باشیم دلتنگی ما را دوچندان و یا بهتر بگم چند صد هزار چندان کرده است.وقتی یاد علی آقا چیت سازان می افتیم انگار دل ما را کنده و با خود برده .آن صفای درونی اش و لبخند زیبایش و آن صافی دلش را دیگر در کجای این روزگار میتوان یافت.دشمنان که مثل ....ازش میترسیدندو دوستان که عاشقش بودند . او همیشه میگفت بچه ها اگر با خدا بودید و اگر برای خدا کار کردید و اگر برای رضای او حرف زدید نزد خدا و بندگان مخلصش عزیز میشوید و به عرش سفر خواهید کرد.گریه های نیمه شب که ناله های جانسوزش همه را از خواب بیدار میکرد دیگر به گوش نمیرسد و آن خنده های سر شار از معنویت دیگر نخواهیم دید.نامشان و یادشان همیشه زنده و جاوید باد.

خاطره در رمضان سال 67

   در ماه مبارک رمضان واحد  اطلاعات عملیات به خاطر شهید شدن فرمانده خودش علی چیت سازیان به همدان آمده بود چون قرار بود عملیاتی در منطقه ماوت عراق انجام دهیم تیم ما رو مامور کردن که فردا عازم منطقه شویم .صبح چون قرار بود حرکت کنیم دیگه سحر چیزی نخوردیم و به محل اعزام که سپاه منطقه بود آمدیم. بنا بود ساعت ۹ حرکت کنیم که ساعت شد ۱۱ و نزدیک اذان ظهر داشت میشد و اگر از حد ترخیص خارج نمی شدیم میبایست تا افطار اونم در روزهای طولانی روز گرسنه و تشنه توی اتوبوس تا شهر بانه تحمل میکردیم و چون سن ما کم بود طاقتمان کمتر بود .بچه ها دیگه منتظر اینکه ماشین بیاد نشدن و خودشان دنبال ماشین رفتن چون خیلی دیر شده بود بلاخره یک اتوبوس جور شد و فوری سوار شدیم و با سلام صلوات حرکت کردیم و تنها چند دقیقه مانده بود اذان ظهر را بدهند و از منطقه مور ترخیص عبور کنیم و افطار خود را باز نماییم چرا که خیلی تشنه و گرسنه شده بودیم .هی ساعت و جاده را کنترل میکردیم و منتظره خارج شدن ماشین از حد ترخص بودیم که ناگهان اتوبوس با خودروی جلوی اصابت کرد و تا پایین آمدیم و افسر اومدو کورکی کشید و کارت گرفت و ..................اذان شد و تا ساعت ۹ شب گرسنه تشنه تا بانه زیر تابش خورشید گرمای تاقت فرسا تحمل کردیم و رفتیم.

خاطره حضور در جبهه در فاو

بعد از اینکه عملیات جاده فاو بصره(والفجر ۸) به اتمام رسید و ما رو برای اعزام به مقر در دزفول سوار بر تویوتاها کردند و همه از خستگی جسمی و روحی عجله برای رفتن داشتیم یکی از همرزمان بنام خلیل صفائی از بچه های اسد آباد همدان که تیربار چی هم بود کنار تویوتای که ما سوار شده بودیم ایستاده بود و هرچه جانشین فرمانده گردان بنام حاج ابراهیم ستاری (که در عملیات کربلای ۴ بشهادت رسید) به او اسرار میکرد سوار شو او توجه نمیکرد و میگفت من بدون همرزمانی که با اونا اومدم و شهید شدند روی برگشت ندارم و باید تا آخرین لحظه عمرم با دشمن بجنگم و به اونا بپیوندم.همینکه داشت این مطالب را میگفت قطرات اشک از دیدگانش جاری میشد و میدرخشید و بر زمین میریخت.تا اینکه دو روز بعد خبر شهادتش رو به ما اعلام کردند و غم جانکاهی بر ما مستولی گشت.یادش بخیر