نفوذی

يارو وسط خيابون احتياج به قضاي حاجت داشت ولي هرچي مي گشت جايي پيدا نمي كرد. ناگهان چشمش به يك در نيمه باز افتاد و با عجله وارد شد و در يك محيط تاريك شروع كرد به... ولي هنوز عرقش خشك نشده بود كه يكدفعه فضا با ده ها نورافكن روشن شد و صداي قهقهه خنده مردم به آسمان بلند شد. حيوونكي رفته بود روي «سن تئاتر»!

قبرستون

شخصي بعد از مدت ها به دوستش رسيد و پرسيد؛ راستي حال مادرت چطوره؟ و دوستش گفت؛ مادرم كه چند سال پيش فوت كرد و خودت هم در مراسم ختم او شركت كرده بودي! و يارو كه ديد بدجوري خيط كاشته، گفت؛ آره! منظورم اينه كه هنوز توي همون قبرستونه!

زلزله

از يارو پرسيدند، متوجه زلزله 8 ريشتري شدي؟ و يارو گفت؛ نه! آخه من رويم آن ور بود!

قبر

مورچه براي قدرت نمايي با يك فيل ازدواج كرده بود. از قضا، شيري به فيل حمله كرد و فيل در حال فرار از دره پرت شد و مرد. مورچه براي مامان و باباش نامه نوشت كه بدبخت شدم! از اين ازدواج كه چيزي عايدم نشد، اما حالا براي اعلام وفاداري به شوهر سابقم بايد تا آخر عمر زور بزنم و براش قبر بكنم.

آفتابه

شخصي در حالي كه خيس عرق شده بود از باجه تلفن خارج شد و شخص ديگري كه بيرون باجه منتظر بود از او پرسيد؛ سالمه؟ كار مي كنه؟ و يارو جواب داد؛ آره! سالمه، ولي آفتابه نداره!

قبرستان

شخصي بعد از مدتي يكي از دوستان قديمي خود را ديد و بعد از حال و احوال پرسيد؛ راستي حال پدرتان چطور است؟ و دوستش گفت؛ پدرم كه پارسال فوت كرد و خودت هم در مجلس ختم او شركت كرده بودي! و يارو كه ديد بدجوري خيط كاشته گفت؛ منظورم اين است كه هنوز در همان قبرستان دفن است؟!

رو

از شخصي كه خيلي ادعاي تقدس مي كرد پرسيدند؛ از ميان عبادات كدام يك را بيشتر دوست داري؟ جواب داد؛ روزه را. پرسيدند چرا؟! گفت؛ چون تنها عبادتي است كه مي شود آن را خورد!

آتش نشاني

 يارو به شماره 333333 زنگ زد و پرسيد؛ آقا! شماره رو درست گرفته ام؟ طرف مقابل جواب داد؛ بله، چه فرمايشي داشتيد؟ و يارو كه از درد مي ناليد گفت؛ آقا! قربون دستت، به آتش نشاني زنگ بزن بگو انگشت من توي شماره 3 گير كرده!

صابون

يك دسته 15 نفري مورچه رفته بودند حموم و چون آرزو داشتند آدم حساب شوند، تصميم گرفتند مثل آدم ها صابون به تنشون بزنند ولي هيچكدومشون از حموم بيرون نيومدند! مي دوني چرا؟! چون چسبيده بودند به صابون و مرده بودند.

معدل

دانش آموز تنبلي كه هر سال چند تا تجديد مي آورد، با خوشحالي پيش باباش رفت و گفت؛ بابا جون! مژده بده، امسال فقط يك نمره «تك» دارم. باباش كلي تشويقش كرد و گفت؛ واقعاً نشون دادي كه اهل پيشرفت و ترقي هستي، حالا از چه درسي نمره «تك» آوردي؟ و پسرك گفت؛ از معدل.

دوچرخه

حيوونكي! دو نفر يك دوچرخه دزديده بودند، يكي از آنها دوچرخه را براي فروش به خيابان برد ولي در حالي كه با مالخر چانه مي زد، دزد ديگري دوچرخه را به سرقت برد. يارو دست از پا د رازتر نزد رفيقش برگشت، دزد همكارش از او پرسيد؛ دوچرخه را چند فروختي؟ و يارو با عصبانيت گفت؛ به قيمت خريد!

هندونه ها

يارو توي اتوبوس دست هاشو به كمرش زده بود. يكي بهش گفت؛ آقا! چرا اينجوري وايستادي؟ دستها تو بنداز، جا تنگ شده و يارو نگاهي به دستهاش كرد و گفت؛ پس هندونه ها كو؟!

حسرت

الاغي چشمش به يك اسب افتاد كه زين چرمي داشت، با حسرت دستي به پالون خودش كشيد و گفت؛ كاش من هم به تحصيلاتم ادامه داده بودم!

نشانه

يك سرهنگ آمريكايي وقتي ديد يكي از سربازانش نمي تواند هيچكدام از تيرها را به هدف بزند با عصبانيت تفنگ را از دست او گرفت و به سوي هدف نشانه رفت ولي تيرش به ده متر آن طرف تر اصابت كرد ولي بدون آن كه خودش را از تك و تا بيندازد به سرباز گفت؛ ديدي! مرتيكه! تو اينطوري تيراندازي مي كردي!

گدايي

شخصي در خيابان گدايي مي كرد و به عابران مي گفت به من بيچاره كمك كنيد كه گداي معمولي نيستم، بلكه نويسنده اي هستم كه دهها كتاب نوشته ام! عابري پرسيد مثلاً چه كتابي؟ و يارو گفت؛ كتاب معروف «گدايي كن تا محتاج خلق نشوي»!

جنگ

شخصي به يكي از نقاش ها سفارش داد كه برايش يك تابلو از صحنه جنگ را نقاشي كند و چند روز بعد كه براي تحويل گرفتن تابلو مراجعه كرد، مشاهده كرد كه نقاش تصوير يك كوه را كشيده است. با عصبانيت پرسيد؛ پس صحنه جنگ چي شد؟ و نقاش گفت؛ اين كوه را مي بيني؟ پشت اين كوه جنگ سختي در جريان است!

پالتو

6ماه بعد از 28 مرداد سال 1332، شخصي چند جاي پالتوي خود را با آتش سيگار سوراخ كرد و نزد مرحوم آيت الله كاشاني رفت و گفت ؛ در جريان 28 مرداد من خيلي فعال بودم و مورد اصابت چند گلوله قرار گرفتم كه جاي آنها هنوز روي پالتوي بنده باقي است. مرحوم آيت الله كاشاني پوزخندي زد و گفت؛ اولا با اينهمه گلوله كه خورده اي چرا هنوز زنده اي؟ و ثانياً در آن گرماي 28 مرداد چرا پالتو پوشيده بودي؟!

 

غلط زيادي

خرگوشه توي جنگل راه مي رفت و عربده مي كشيد كه پلنگ تيكه تيكه مي كنم! شكم شير پاره مي كنم! و... در همين حال شيري با غرش پيداش شد، خرگوش حيوونكي كه حسابي خودشو باخته بود به لكنت زبون افتاد و گفت؛ البته همه مي دونن كه من بعضي وقت ها غلط زيادي هم مي كنم!

گورخر

يارو مي گفت؛ خل و چل ترين حيوانات گورخر است! پرسيدند چرا؟! گفت؛ براي اين كه تا لب گور، دست از خريت برنمي دارد!

پول

يارو رفته بود بازار كه الاغش را بفروشد، بعد از مدتي جار زدن، خسته شد و يك گوشه اي به خواب رفت، چند دقيقه بعد با صداي پچ و پچ از خواب پريد و ديد كه افسار الاغ به گردن خودش است و الاغش يك بسته اسكناس به دست گرفته و دارد پول مي شمارد!

دزدگير

 يارو مي گفت؛ چند سال پيش با هزار تومن وارد سوپرماركت مي شديم ، يك كيلو پنير، 6 قالب كره، 2 تا شيشه عسل، 3 كيلو پياز و 5 كيلو سيب زميني مي خريديم!... رفيقش با تعجب پرسيد؛ آخه چه جوري؟! و يارو گفت؛ آخه، اون وقت ها كه توي سوپرماركت ها دوربين مداربسته و دزدگير نبود!

عرق

اوائل انقلاب پاسداران كميته يك مشروب خوار را دستگير كرده بودند، يارو درون پاسگاه از ماموران پرسيد؛ مرا براي چه اينجا آورده ايد؟ گفتند براي  عرق خوري! و يارو گفت؛ پس زودتر بيارين بخوريم، مي خوام برم كار دارم!!

مانور

 يارو در يك مانور از هواپيما بيرون پريد ولي چترش باز نشد و براي اين كه به خودش دلداري بده گفت؛ خوب شد كه مانوره! اگر جنگ بود، چه خاكي بر سرم مي كردم؟!

چلوكبابي

يارو چلوكبابي باز كرده بود، خودش مي رفت يك مغازه ديگه ناهار مي خورد. پرسيدند چرا تو چلوكبابي خودت غذا نمي خوري؟ گفت؛ پدرسوخته هاي فلان فلان شده خيلي گرون حساب مي كنند!!

مغازه

شخصي كه عاشق پول و پله بود، سكته كرده و در بستر مرگ افتاده بود. بچه هاش رو صدا كرد و گفت روي سنگ قبرم بنويسيد «فلاني مرده اما مغازه اش بازه»!

 

کاهن

يكي از بت پرست ها از كاهن بت خانه پرسيد؛ آيا درست است كه براي بت ما هزار سال مثل يك دقيقه است. كاهن گوشش را جلوي دهان بت گذاشت و گفت؛ مي گويد بله درست است. يارو دوباره پرسيد؛ درست است كه هزار سكه برايش مثل يك سكه است، كاهن دوباره جواب داد بله همينطور است. يارو گفت؛ پس به او بگو يك سكه به من بدهد. كاهن به بت نگاه كرد و بعد سرش را تكان داد و گفت؛ مي گويد يك دقيقه صبر كن!

بوق

يارو يك سكه دوزاري قورت داده بود، يكسره بوق آزاد مي زد!

پت و مت

دو تا سوسك پولدار با هم ازدواج كرده بودند براي ماه عسل رفتند توالت فرنگي!

خاك

يارو قمپز درمي كرد و مي گفت؛ هر وقت با هر كسي دعوام ميشه حرف آخر رو من مي زنم. پرسيدند چي ميگي؟! گفت؛ ميگم غلط كردم! نوكرتم! خاك كف پاتم و... دعوا تموم مي شه!!
 

مغز

به شخصي گفتند چند سال داري؟ پرسيد براي چه مي خواهيد بدانيد؟ گفتند براي يك تحقيق علمي، پرسيد، كدام تحقيق علمي؟ گفتند؛ دانشمندان دارند تحقيق مي كنند كه ببينند يك انسان بدون مغز تا چند سال مي تواند زنده بماند!