يارو توي اتوبوس دست هاشو به كمرش زده بود. يكي بهش گفت؛ آقا! چرا اينجوري وايستادي؟ دستها تو بنداز، جا تنگ شده و يارو نگاهي به دستهاش كرد و گفت؛ پس هندونه ها كو؟!