نفوذی
يارو وسط خيابون احتياج به قضاي حاجت داشت ولي هرچي مي گشت جايي پيدا نمي كرد. ناگهان چشمش به يك در نيمه باز افتاد و با عجله وارد شد و در يك محيط تاريك شروع كرد به... ولي هنوز عرقش خشك نشده بود كه يكدفعه فضا با ده ها نورافكن روشن شد و صداي قهقهه خنده مردم به آسمان بلند شد. حيوونكي رفته بود روي «سن تئاتر»!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:12 توسط محمد مهدی محمودی ادیب
|
با سلام و عرض ادب و احترام:به عرض بینندگان محترم و عزیز این وب برسانم اولا" از اینکه این وب را برای مطالعه انتخاب کرده اید سپاسگزارم دوما" سعی شده مطالب گوناگونی را به جهت استفاده بشتر شما بیننده عزیز بارگذاری نمایم سوما" مارا از ارائه نظراتتان محروم نفرمائید.متشکرم (محمد امین)