يارو وسط خيابون احتياج به قضاي حاجت داشت ولي هرچي مي گشت جايي پيدا نمي كرد. ناگهان چشمش به يك در نيمه باز افتاد و با عجله وارد شد و در يك محيط تاريك شروع كرد به... ولي هنوز عرقش خشك نشده بود كه يكدفعه فضا با ده ها نورافكن روشن شد و صداي قهقهه خنده مردم به آسمان بلند شد. حيوونكي رفته بود روي «سن تئاتر»!