پول
يارو رفته بود بازار كه الاغش را بفروشد، بعد از مدتي جار زدن، خسته شد و يك گوشه اي به خواب رفت، چند دقيقه بعد با صداي پچ و پچ از خواب پريد و ديد كه افسار الاغ به گردن خودش است و الاغش يك بسته اسكناس به دست گرفته و دارد پول مي شمارد!
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 9:42 توسط محمد مهدی محمودی ادیب
|
با سلام و عرض ادب و احترام:به عرض بینندگان محترم و عزیز این وب برسانم اولا" از اینکه این وب را برای مطالعه انتخاب کرده اید سپاسگزارم دوما" سعی شده مطالب گوناگونی را به جهت استفاده بشتر شما بیننده عزیز بارگذاری نمایم سوما" مارا از ارائه نظراتتان محروم نفرمائید.متشکرم (محمد امین)