يارو رفته بود بازار كه الاغش را بفروشد، بعد از مدتي جار زدن، خسته شد و يك گوشه اي به خواب رفت، چند دقيقه بعد با صداي پچ و پچ از خواب پريد و ديد كه افسار الاغ به گردن خودش است و الاغش يك بسته اسكناس به دست گرفته و دارد پول مي شمارد!